غریبه ی آشنا
غریبه آشنا... دوسـتت دارم بیا...
|
این روسری آشفته ی یک موی بلند است
آشفتگی موی تو دیوانه کننده ست
بالقوّه سپید است زن اما زن این شعر
موزون و مخیل شده و قافیه مند است
در فوج مدل های مدرنیته هنوز او
ابروش کمان دارد و گیسوش کمند است
پرواز تماشایی موهای رهایش
تصویرِ رهاکردن یک دسته پرنده ست
دل غرق نگاهی ست که مابینِ دو پلکش
یک قهوه ای سوخته ی خیره کننده ست
با اخم به تشخیصِ پزشکان سرطان زاست
خندیدن او عامل بیماری قند است
تصویر دلش با کمک چشمِ مسلح
انگار که سنگی تهِ شیئی شکننده ست
شاید به صنوبر نرسد قامتش اما
نسبت به میانگین همین دوره بلند است
ماه است و بعید است که خورشید نداند
میزان حضور و حذرش چند به چند است....
می خواهــم و می خواستمت تا نفسم بود
می سوختم از حسرت و عشقِ تو بَسَم بود
عشــق تو بَسَم بود که این شعله بیدار
روشــنگرِ شبــهای بلندِ قفسم بود
آن بختِ گُریزنده دمی آمــد و بگذشت
غـم بود که پیوسته نفس در نفسم بود
دسـت من و آغوش تو ! هیهات ! که یک عمر
تنها نفسی با تو نشستن هوسـم بود
بالله که بجز یادِ تو ،گــر هیچ کسم هست
حاشـا که به جز عشق تو گر هیچ کسم بود
لب بســته و پر سوخته ، از کوی تو رفتم
رفتم ، بــــخدا ، گر هوسم بود بَسَم بود!
این که دلتنگ توام اقرار می خواهد مگر
این که از من دلخوری انکار می خواهد مگر
وقت دل کندن به فکر باز پیوستن مباش
دل بریـدن وعـده ی دیدار می خواهد مگر
عـقل اگر غیرت کند یک بار عاشق می شویم
اشـتباه ناگهـان تـکـرار می خواهد مگر
من چرا رسوا شوم؟ یک شهر مشتاق تو اند
لشکر عـشاق پرچـم دار می خواهد مگر
بـا زبـان بی زبـانی بارها گـفـتی بـرو
من که دارم می روم اصرار می خواهد مگر
روح سرگردان من هـر جا بخـواهـد می رود
خانـه ی دیـوانگان دیـوار می خواهد مگر
زندگی رویا نیست، زندگی زیباییست
می توان بر درختی تهی از بار، زدن پیوندی
می توان در دل این مزرعه ی
خشک و تهی بذری ریخت
می توان از میان فاصله ها را برداشت
هر دو بیزار از این فاصله هاست!
"حمید مصدق"
به دریا شِکوه بردم از شب دشت
وز این عمری که تلخِ تلخ بگذشت
به هر موجی که می گفتم غم خویش
سری می زد به سنگ و باز می گشت
گونه هاي تر من،
دست پر از مهر کسي را حس کرد!
سر من ناز و نوازشها ديد!
يک نفر نام مرا زيبا برد!
و به اندازه ي قلبم،
دل او نيز تپيد..!
شب سرديست و من با دل سرد به خودم ميگويم:
خبري نيست بخواب
باز هم خواب محبت ديدي...
عرشيان امشب زمين را لاله باران می کنند
خاک را خوشبو تر از زلف نگاران مي کنند
آفرينش فيض از ديدار احمد مي برد
کعبه امشب سجده بر خاک محمد مي برد...ميلاد پيامبر رحمت و مهربانی محمد مصطفی (ص) و
سلاله ی پاکش امام جعفر صادق (ع)مبارك باد....
مهربان خدای من ...
درشب میلاد پر برکت پیامبر رحمتت
میدانم که تا آسمان راهی نیست
ولی تا آسمانی شدن راه بسیار است !
این دست های خالی به سوی تو بلند میشود و تمنا دارد
ما بی سلیقه ایم ، طلب آب و نان میکنیم
تو خود ای خزانه دار بخشش ها ...
بهترین ها را برای من و کسانی که دوستشان دارم محقق کن..
میلاد پیام آور توحید
صلح و مهربانی
سمبل صبر و شکیبایی
پیامبر اولوالعزم
حضرت عیسی مسیح (علیه السلام)
بر تمامی موحدین جهان تهنیت باد
امیدوارم بابانوئل به جای کادوی زیبا
تقدیر زیبا برای تو هدیه بیاره
تقدیر خوب رو نمیتونی الان حس کنی
اما در آینده میفهمی بهترین آرزو رو برات داشتم
کریسمس مبارک
بعضی ها، چهره هاشان خیلی معمولی است..
اما آنچه درقسمت چپ سینه شان می تپد،دل نیست
اقیانوس محبت است...
بعضی ها،تن صدایشان معمولی است،
اما سخن که می گویند ؛
در جادوی کلامشان، غرق می شوی...
بعضی ها، قدوقامتشان نیزمعمولی است،
اما حضورشان طپش قلب می آورد...
بعضی ها خیلی معمولی هستند؛
اما همین معمولی بودنشان
از آنها؛ جذابیتی منحصربفردمی سازد...
این ها؛ خاص ترین معمولی ها هستندکه تاابد،
در"دل ها"جاودانه می شوند..!
و فراموش کردنشان "محال است محال"..
کَسايی که باهاشون يه رَنگ بوديم ؛
وَ پُشتِ سَرمون هَفتاد رَنگ بودَن ... یلداتون مُبارَک !
بامَعرِفتايی که تو غَمهاشون کِنارشون بوديم ؛
و تو شاديهاشون فَراموش شدیم ... شُما هَم یلداتون مبارک!
عَزیزایى که دوستشون داشتيم ؛
وَلى دِلمون رو شِکوندن ... طوری نیست ، شُما هَم یلداتون مبارک!
با مَرامایی کِه رو زخمهاشون مَرهَم گذاشتيم ؛
و رو زَخمهامون نَمَک پاشيدَن ... دَمِتون گرم یلداتون مبارک!
اون خوبا ، اونایی کِه فِکر میکردَن خِیلی زِرَنگن ،
که واسَمون نامردى کردَن ... شُما هَم مبارک!
اَمّا یه سِری دوستام هَستَن کِه هَمیشه بودَن وَ ايشالا پايَندِه باشَن ,
دوستِتون دارَم , دَمِتون گرم ...یلداتون مبارک!
غصه چرا؟؟
آسمان را بنگر
که هنوز
بعد صدها شب و روز
مثل آن روز نخست، گرم و آبی و پر از مهر به ما می خندد
یا زمینی را که
دلش از سردی شبهای خزان
نه شکست و نه گرفت
بلکه از عاطفه لبریز شد و
نفسی از سر امید کشید
و در آغاز بهار
دشتی از یاس سپید
زیر پاهامان ریخت
تا بگوید که هنوز
پر امنیت احساس خداست
ماه من غصه چرا؟؟
تو خدا داری و او هر شب و روز
آرزویش همه آرامش توست
ماه من
دل به غم دادن و از یاس سخنها گفتن
کار آنهایی نیست
که خدا را دارند
ماه من
غم و اندوه اگر هم روزی
مثل باران بارید
یا دل شیشه ای ات
از لب پنجره عشق زمین خورد و شکست
با نگاهت به خدا
چتر شادی وا کن
و بگو با دل خود
که خدا هست خدا هست هنوز
او همانیست که در تارترین لحظه شب
راه نورانی امید نشانم می داد
او همانیست که هر لحظه دلش میخواهد
همه زندگی ام
غرق شادی باشد
ماه من…
غصه اگر هست بگو تا باشد
معنی خوشبختی
بودن اندوه است
اینهمه غصه و غم
اینهمه شادی و شور
چه بخواهی و چه نه
میوه یک باغند
همه را با هم و با عشق بچین،
ولی از یاد مبر
پشت هر کوه بلند
سبزه زاری است پر از یاد خدا
و در آن باز کسی می خواند
که خدا هست
خدا هست
"خدا هست هنوز"
از دهانت چشیـدنی ست غــزل، بیش از آنکه شنیدنی باشد
قدری آهستـه تـر بخوان بگذار این حلاوت مکیـدنی باشــد
بی خیـال عروض و قافیه باش فارغ از قید و بند شاعرها
روســری را به دست بــاد بــده شعـر بایـد که دیدنی باشـد
واژه ها میــوه های بــاغ تواند از لبـان تو مزه می گیرنـد
تـــو نبودی کسی نمی دانست حـرف بایـد چشیــدنی باشــد
ای نشسته به قله های سپید! شعرنو! پیش پای من بگـذار
تـا تـو راهی کـه رفتنی باشـد جـاده ای کـه رسیدنی باشــد
گردن آویز ناز زیبنـده ست منتهــا ایـن بـه خاطـرت باشـد
نـــاز خوب است تـــا زمانی کــه نازهـایت خریـدنی باشـد
سعــدیِ دخترانـــه ی سخـنی, مطلــع شعـــر ناب انجمنـی
آرزو می کنم گلستانـت غنچــــه هایـــش نچـیـدنـی باشــــد
مجید آژ